از دست من چه میکشن !!!
14فروردین عروسی دایی بنیامین بودیم
طبق معمول مامان و بابایی و مامان بزرگم آماده باش بودن که چطور منو توی عروسی مهار کنن که بلایی سر بچه های فامیل نیارم و سنگ به لامپ های تزئینی نزنم
به محض ورودم به مجلس عروسی با سنگ یکی از لامپ ها رو نشونه گرفتم و شکوندم
اینقده حال میداد که نگووووووو
ولی چشم غره ای که همه واسم رفتن و دعواهایی که بعد از اون دیدم اصلا جالب نبود 
خب این گذشت موقع حنابندون دیگه مامانی از دستم بر نمی اومد چون من مدام اونو میکشوندم که منو اون قسمتی که مردا نشسته بودن ببره برای همین منو فرستاد پیش باباجون (بابای مامانی )رفتم و باباجون منو با اشتیاق توی بغل خودش نشوند و منم جواب این اشتیاقو با یه مشتی خاک و سنگ های ریز که همشو تقدیم باباجون کردم و شلوار مشکی باباجونو کثیف کردم
از عمد نبود جان خودم ولی خودم به خاک بازی علاقه دارم فکر کردم شاید باباجونم هم علاقه داشته باشه ولی روش نمیاد جلو مهمونا خاک بازی کنه 
بعد دیگه یادم افتاد به پسرهای فامیل که برم یه کشتی باهاشون بگیرم
رفتم و اولین مصدوم های این نبرد طبق معمول پسرخاله هام بودن
خاله ها به محض اینکه میومدن طرفم که دعوام کنن منم میدویدم و بچشونو بوس میکردم یا خاله رو بوس میکردم
این یه نمونه از حقه های معصومانه منه که پیش همه معروفه
اگر بوس کردن فایده نداشت سریع پا به فرار میزاشتم 
و بعد از اون چشام افتاد به لوله های ناودانی که از دیوار ساختمان نوساز دایی جون بیرون زده بود ؛ منم شروع کردم به پر کردن این لوله ها از سنگ و هرچیزی که میشد توی این لوله ها فرو ببرم
مادربزرگ مامانی اومد و این شکلی باهام برخورد کرد
و به مامانی گفت کمک نخواستیم فقط خواهشا هانی رو بگیر تا دسته گل دیگه ای به آب نده 
من از صمیم قلب از مامان و بابایی معذرت میخوام چون همیشه توی جمع شلوغ من اذیتشون کردم و همیشه باید مواظبم باشن تا خرابکاری و کتک کاری نکنم 
پیوندت مبارک دایی جون 



از دست من چه میکشن !!!
